|
یاداشت های یک عارف عرفان ستیز
|
||
ما در جهانی مجازی زندگی میکنیم . فرهنگ، زبان ، دین و علم همه جهان هایی مجازی هستند ، عینک هایی که ما به چشم میگذاریم تا از پشت این عینک ها و با منطق و پیش فرض هایشان ، جهان پیرامون را تاویل و درک کنیم. اولین انقلاب بشر زمانی بود که حنجره اش از باکرگی درآمد و اصوات و سپس کلمات و سپس زبان را ساخت و از پشت زبان به فهم جهان کوشید چرا که همانگونه که هیدگر میگوید : انسان در زبان خود خانه دارد. اما از پس ِ ساخته شدن زبان است که فرهنگ شکل میگیرد و از راه تبادلات زبانی دانش و تجربه و فرهنگ منتقل میشود. در اینجا میخواهم شما را با مفهومی به نام (میم )آشنا کنم که متاثر از بافت و معنای زمان شکل گرفته است.
ميم در واقع واحد انتقال اطلاعات فرهنگي (مانند آموزش هاي فرهنگي ، اعتقادي ، باورداشت ها يا برداشت ها) يي ست كه توسط تكرار عمل از ذهن يك فرد به فرد ديگر منتقل ميشود.
واژه ي ميم ( miema) از يوناني(memesis) مي آيد و به مفهوم ِ تقليد است .در تئاتر هاي بالماسكه ي يونان به ماسك هايي كه بر چهره زده ميشد ميم ميگفتند و در معني غيرواقعي و مجازي بودن نيز كاربرد دارد.داوكينز براي شرح تئوري خود ميخواست meme بر وزن gene باشد به همين علت اين كلمه را از memesis گرفت و فرمش را به meme تغيير داد تا وقتي مي گوييم ميم و جين راحت تر باشد .
پس گفتيم كه ميم آن بخشي ست از فرهنگ كه بواسطه ي زبان ، متن و بخشا به صورت موروثي منتقل ميشود.
ميم امروزه بخش عمده اي از جهان انساني ما را تسخير كره است اما سوي ِ ديگر جهان ما ، جين يا ژن و دنياي ژنتيك است كه بودنش به مثابه ي يك بيو ماشين ضروري ست . جين از دو قانون پيروي ميكند. ميل به بقا و تكثير خود. در تمام ِ جهان ِ جين از موجودات تك سلولي و ياخته ها بگير تا ابر خوشه هاي كيهاني اين دو قانون شمول دارد. اما جين خود را تكثير ميكند بي آنكه بر چرايي ِ تكثير خود ، آگاه باشد در عين حال جين يك نقطه ضعف بزرگ دارد : خودخواه است.
جهان ميم نيز از همان دو قانون تبعيت ميكند اما ميم در خيلي موارد بر خلاف قانون ِ جين حركت ميكند
گفتيم كه جين براي بقاي خود ناخوداگاه عمل ميكند و خودخواه است ، همين خودخواهي اين امكان را به وجود مياورد تا ميم ، جين را بفريبد .مثلا ميم به جين مي گويد اگر در راه خدا خود را بكشي در راه خدا به بهشت خواهي رفت و جاودانه خواهي شد( اينجا ميم دارد جين را گول ميزند و از قانونمندي جين كه خودخواه است و ميل به بقا و جاودانگي دارد سوء استفاده ميكند .)
هم ميم هم جين خود را تكثير ميكنند ، اما فرقشان اين است كه ميم ميخواهد در جهت تكثيرِ خود منطقي باشد
ولي جين اصلا نمي داند كه چرا خود را تكثير ميكند و اين در حالي ست كه در طبيعت ، خود ِ ميم جزيي از جين محسوب ميشود
يك پروانه به طبيعت نمي گويد كه اين رنگ را به پرهاي من بزن بلكه خود جين بر حسب دو قانوني كه دارد ايده ي خودش را در ژن پروانه به كار ميبرد ، اما انسان ابتدا ميم ِ خود را بر ديگري امتحان ميكند تا از نتيجه و ماحصل انتخاب خود آگاه شود. اينجاست كه ما نمي توانيم از ممتيك ِ مسموم انساني رها شويم و از اين سيستم بيرون بياييم.
ميم ها هستي ما را به مثابه ي ويروس ها اشغال كرده اند . مغز انسان داراي قسمتي ست كه تا به حال در مغز حيوانات يافت نشده است و آن قسمت معروف است به باورچه و باورهاي ما از آن قسمت شكل ميگيرد ( تفاوت ميان باورداشت و برداشت : در برداشت از يك موضوع ما دال هستيم يعني خود ما گزينش و انتخاب ميكنيم اما باورداشت داراي دو حالت عمده است: اول _ به چيزي باور داري. دوم _ از روي اجبار .... مثلا باور داري كه انسان هستي و بايد باور داشته باشي كه ايراني هستي اما برداشتي كه از فرديت و پيرامونت ميكني انتخاب توست. برداشت ها از بيرون مي آيند و باورداشتها توامان از بيرون و درون ، يعني باور هاي ما هم توسط ميم و هم توسط جين به ما القا ميشوند.
مثلا : عظما ميگويد : تو بايد به خدا باور داشته باشي اما تو از درون خدا را باور نداري و اينجاست كه برداشت و باورداشت يكي ميشوند . برداشت اين است كه خدايي نيست ( اين را باور داري) اما ميم ( ميم اينجا القاي مقوله ي خدا توسط عظما ست) به تو ميگويد بايد خدا وجود داشته باشد و تو بايد ايمان داشته باشي و تو ميگويي بله دارم! اينجاست كه ميم تبديل به يك پديده ي فرهنگي ميشود و فرهنگ ، خود به معناي نگهداشت ِ قراردادها توسط يك ميم ِ فرهنگي ست ( مثل قراردادهاي ديني در تورات يا قرآن)
تنها ارتباط بين ميم و جين ناشي از خودخواهي جين است كه به اشكال گونه گون در روان ما جا باز كرده است و آن هم اين است كه ( جين بايد وجود داشته باشد با از بين رفتن جين وجود همه ي ما كه بسته به اوست نيز از بين ميرود پس تضمين ِ امنيت جين يك ضرورت است ، ضرورتي طبيعي كه در پروسه ي تكامل تدريجي شكل ميگيرد.
اما چگونه شد كه ويروس خدا از جهام ميم وارد جهان جين شد ؟ ميم ( تفكر يك فرد )خودش را مثل قارچ تكثير ميكند و از آنجا كه مكانيزم جين به گونه ايست كه ويروس را از خودش عبور ميدهد پس ميم براحتي درون جين تكثير ميشود . لذا ما هيچ جيني به نام خدا نداريم و از اين حيث خدا تنها يك ويروس از جانب جهان ميم است.ميم ( يا كسي كه صاحب يك تفكر يا ميم است ) ميخواهد از شر ويروس آسوده باشد اما همزمان ديگري را آلوده ميكند و خودِ ويروس در اينجا ( لذت ) ميبرد. باكتري ها هم به همين صورت عمل ميكنند . نيچه نيز به خوبي پي برده بود كه خدا تنها يك ويروس است چرا كه كاربردش عكس تعهدش شده بود و ما به اين مي گوييم ويروس ذهني ! يك ميم _ ويروس به هر ترفندي دست ميزند تا خودش را تكثير كند و بهر روي نيچه قصد داشت اين ويروس را ريشه كن كند . يكي از نشانه هايي كه باعث ميشود براحتي پي ببريم خدا يك ويروس است اين است كه طرفداران اين ويروس كه مسئوليت تكثيرش را به عهده گرفته اند ،خودخواه و خودشهيد انگارند ، اين ويروس با اتكا به خودخواهي برخي جين ها نيرو ميگيرد .

تحليل چگونگي ايجاد خداي محمد در الگوي ممتيك و ژنتيك
حجاز استخري جوشيده از ميم هاي فرهنگ هاي متفاوت
در حجاز هيچ مشرب فلسفي و فكري ِ بومي وجود نداشت ، هيچ هنر و موسيقي و كتابي وجود نداشت اما حجاز معبري با اهميت بود براي رفت و آمد ها و معاملات و تعاملات فرهنگي_ زباني ِ اقوام مجاور(حجاز در مسير بازرگاني هند به شام قرار داشت)حجاز به مدت دو الي چهار هزار سال از تمام تفكرات و مقولات و تبادلات ِ اطلاعات فرهنگي اقوام ديگر انباشته شده بود . تفكر سياسي و حكمت ايراني ( خاصه آموزه هاي ميترايي و زردشتي)، فلسفه و كلام يوناني ، مشرب مذهبي و اسطوره اي يهودي و .. تا اين كه اين استخرِ پر از ميم ها در حجاز منفجر شد و محمد به عنوان آخرین پدیده ی دوران هلنیسم سربرآورد.
اما نگاهی بسیار مختصر داشته باشیم بر زمینه ی فرهنگ های متفاوتی که در حجاز در رفت و آمد بودند و الله و اسلام از دل آنها برآمده است.
جزمیت مطلق در جهان مقارن مسیحیت آغاز میشود جایی که تنها دو قدرت روم و ایران وجود دارد و در همین زمان است که گروه های مذهبی فراوانی شکل میگیرد و هریک با وعده ها و مدعیاتی که هیچ یک نیز به تمامی موفق نمی شوند . در ایران بخشا شاهد بازگشت زروانیسم و میتراییسم و زردشتی گری هستیم ، مسیحیان نیز در این بین به گروه های مختلفی تقسیم شده اند که یکی از این گروه ها آپولوژیست ها هستند . آپو به معنای پدر و لوژیک به معنای منطق ، این گروه معتقد بودند با پرهیزگاری نمی توان مساله ی روحانیت را پیش برد و به منطق نیاز است لذا آنها معتقد به پدرِ منطق یا خدایی که مدافع منطق باشد بودند . در این زمان دیگر نخبه سالاری دوران هلنیسم دارد به پایان میرسد و امپراطوری ها باز میگردند و در اینجاست که اپولوژیست ها از جنوب به یثرب میرسند و مفهوم الله را می سازند.لذا الله نه از آپولوی یونان بلکه از آپولوژستیک مسیحیت متولد شده است . تنها تفاوت ایندو در آن است که آپولو خود را پدر میداند ( در عین حال که خود فرزند نیز هست ، فرزند یهوه و از اسرائیلیات زاده شده است) اما الله میگوید که نه زاییده شده و نه میزاید
ده فرمان موسی رفرمی ست از مونوتئیسم (تک خدایی) مصری چرا که پیش از یهوه ، خدای واحد ِ (رع) پرستیده میشد و نیز ده فرمان موسی متاثر از قانون حمورابی ست.
تلمود ، متاثر از فرهنگ بابل و سیستم ِ چند گویشی ِ روحانیون آنجا بوده است
مسیحیت انقلابی متاثر از میتراییسم بوده است.
صهیونیسم متاثر از روشنگری دوم بوده است

یهودیان در هر چند دوره ای یک انقلاب فکری داشته اند یکی از مهم ترین انقلاباتشان حالاکا یا همان قانون تفسیری ست از ده فرمان ، دومین آن تلمود است یا قانون قراردادی و میثاقی . سومین انقلاب مسیحیت است که صرفا انقلابی ست روحانی( چراکه پس از قانون زدگی در اسراییل نیاز به روحانیت احساس میشود.)وهر سه این انقلابات در حجاز حضور دارند
در دوران الهه ها الهه ای داریم به نام نهار به معنای میانه ی روز یا 12 ، این الهه هم در اسراییل هم لبنان هم ایران و بابل و نیز توسط آرامیان پرستیده شده و نهایتا سر از حجاز در آورده است. موجودیت (نهار) نزدیکی های بسیاری با الله دارد
در دوران جهالت ، الله به باور مكيان داراي سه دختر بوده است ( آثار دوران مادر شاهي ) و حجاز و يمن واپسين جاهايي هستند كه اين سه الهه آنجا ديده ميشوند. اسم دختران الله : لات (جنگجو)، منات (زرپرست و مال دوست ) ، عزّي (زيبا و دلير) هر يك از اين سه الهه سمبلي از قدرت هاي اقوام آن دوران محسوب ميشدند.....شام = لات ، ايران = عزي ، مصر = منات ، اين سه الهه بر آسمان ها حكمروايي ميكردند ( اين معنا مقارن است با جريان بهشتي كه محمد در قرآن توصيف ميكند كه برگرفته از تصاوير جوي شير در باغ هاي ايراني ست كه براي محمد تعريف كرده بودند و اين تصاوير ذهني از سرزمين هاي دور براي فرهنگ هاي باديه نشيني به صورت بهشت و خدايگان و الهه ها مجسم ميشد )بعد از مرگ محمد و نفوذ فرهنگ مرد سالاري ، خلفاي راشدين به جاي مفهوم الهه هاي فوق مينشينند. علي = عزي ، ابوبكر ( منات ) و عمر (لات) . لات خدايي بود كه در مناطق شام ( سوريه ، لبنان ، اردن و فلسطين) حكومت ميكرد و در خود اين مناطق به نام اناث شناخته ميشد و معروف است كه لات با هر شمشيز هزار دشمن را هلاك ميكرد ،در مصر آمن حوت تبديل به همان اناث ( يا انحاث) ميشود و بسيار نيز متاثر بود از خدايان سرياني كه با بعل سكس داشتند.
اسلام با غني كردن خود از تمامي اين انباشت ها در يك پروسه ي كوتاه درخشيد و به سان ستاره اي درست در همان پروسه نيز خاموش گشت اما نور آن ستاره هنوز از خلال قرن ها عبور ميكند و به ما ميرسد در حاليكه ذات اسلام همان موقع محو شد ولي به وسيله ي ممتيك قوي به سرعت و با تكيه بر عواملي كه شرح خواهد شد ادامه يافت .

ايران نيز همواره يك (استخر ميم ها ) بوده است . به خصوص در عصر حاضر و نفوذ مديا و رسانه ها تاثيرات اين القائات ِ فرهنگي چندين برابر شده است. ايران سرشار شده از تفكر پادشاهي و ملي گرايي و چپ و مذهبيت . عرفان گرايي و اختلاط هاي نژادي فراوان و علاقه ي همزمان به پست مدرنيسم و مدرنيسم و آموزه هاي عرفان شرقي _ غربي و به نظر ميرسد در پروسه ي تاريخ ، ايران ، حجاز ديگري بشود!
با مرگ محمد ، اسلام ديگر جين نداشت چراكه محمد تنها جين اسلام بود باقي خلفاي راشدين اجرامي بودند كه از جين مركزي يعني محمد نور مي گرفتند . محمد روزي آمد و ادعايي كرد . حال جين ِ محمد مرده است و ميم ِ او در غالب ادعايش به جا مانده است. درست مانند خميني كه جين ِ انقلاب بود و ايدئولوگ اساسي انقلاب كه با مرگش اما هنوز ميم يا ايده ي او به جا مانده است .
وقتي جين ِ چيزي ميميرد و از او تنها ميم اش باقي مي ماند در اين حال ميم ديگر چيزي به جز ويروس محسوب نمي شود. امروز جين ِ محمد ديگر وجود ندارد پس به زبان علمي او اصلا نبوده است. شروع ما نيز از همينجاست كه چيزي به نام محمد نبوده است و چون اين فرد مرده است ادعايش به صورت اتوماتيك تبديل به ويروس ميشود.
باز هم يك مثال ديگر تا متوجه شويم محمد ويروس الله را چگونه انتقال داد. محمد به صحابه اش ميگفت من به تو يك آبنبات با طعم تمشك ميدهم تا براي خدا شمشير بزني . شمشير بزن به خاطر خدا ( = ويروس) و در ازايش من به تو آبنبات ( غنيمت و اجر دنيوي و اخروي ) هم ميدهم. اگر تنها خدا بود و آبنباتي نبود ، طبعا صحابه هم شمشير نمي زد لذا محمد آنقدر اين خدا را به همراه آبنبات به خورد صحابه داد تا كلمه ي خدا برايش بخشي از هويت شد و در باورچه اش ثبت گشت تا روزي كه ديگر شمشيري نبود ، آبنبات تمشكي هم نبود ، محمدي هم نبود تنها صحابه اي بود با خدايي در مخيله اش و به اين شكل ويروس الله منتشر شد. الله اصلا جيني ندارد تنها ويروسي ست منشعب از ميم ِمحمد كه با توسل به سود ( = آبنبات = اجر و جزا) خود را به صورت يك جين ِ مجازي معرفي ميكند.
امروز همانطور كه اشاره كردم ، ايران يا هند يك استخر ميم به تمام معنا هستند اما اشكالي كه در بين است اسلام در ايران به تمامي مصرف نشده است. اسلام هنوز در باورچه هاي مغزي وجود دارد و فراموش نكنيم كه دوران عشيره گرايي و موعود گرايي ِ اتوپيايي و اثبات گرايي منطقي هم به سر رسيده است.
به اعتقاد من کسانی که به کارکرد جین و میم و تاثیر گذاری آنها بر یکدیگر به خوبی آگاه شوند و در امور روزانه ی خود این جریان را دنبال کنند به تدریج خواهند آموخت چگونه بایداز خود در برابر میم_ویروس ها محافظت کنند و اجازه ندهند یک ویروس ذهن آنها را آلوده کند و نیز خواهند آموخت چگونه میتوانند میم ِ خود را تکثیر کنند و به طور مثال برای مبارزه با ذهن یک فرد خرافه زده ، کی و چطور یک میم _ ویروس به ذهن فرد مزبور منتقل کنند تا این ویروس با تکثیر خود ، آن فرد ِ دین خو را نسبت به باورداشت هایش دچار تردید اساسی کرده و در نهایت موجب کنده شدن او از جریان دین و خرافه شود.
ما سه نفر بودیم. سه دوست ، سه یار ، سه برادر . کودکی ِ هر سه ما در یک محله ی پرت و توسری خورده گذشته بود و جوانی هر سه به کار در مغازه ای کوچک خلاصه میشد و یک زن یک زن ِ اثیری بود که در روزی بهاری هر سه ما را عاشق خود کرد و نیز روزی ناغافل ما را رها کرد و ناپدید شد.
ما یک مثلث بودیم ، یک مثلث بودیم تا ناگهان که طوفان در گرفت.
من می گفتم : اینطور نمی شود . باید برویم . باید زن اثیری را پیدا کنیم . مثلث ما بی حضور او همیشه ناکامل است . به روی خودمان نمی آوریم اما هر سه نفر در اضطرابیم.
دومی گفت : اینجا آویزان ماندن و گندیدن دیگر رقت انگیز شده ، بله … باید برویم . برای یافتن او باید بلند بپریم
سومی تنها اندکی درنگ کرد و گفت : من خوب میدانم که این یک جهش ناگزیر است . بله باید بروید. من خم میشوم ، پا بر گرده ی من بگذارید و بالا بروید ، باید بلند بپرید باید او را بیابید .
دومی گفت : تو نه برادر! من خم خواهم شد
من خواستم چیزی بگویم که سومی گفت : خب دیگر معطل نکنید ما هر سه یک نفریم فرقی نمی کند
و خم شد. ما شانه هایش را بوسیدیم و بالا رفتیم .

ما بالا رفتیم و در راه بالا رفتن هرکه را دیدیم سراغ زن اثیری را گرفتیم اما او باز هم بالاتر بود.
سالها گذشت . روزی به برادرم گفتم : تو خیلی پیر و در هم شکسته به نظر میرسی آیا تو هم من را چنین خموده و آشفته میبینی؟
گفت : نپرس. آنجا را ببین یک نفر نشسته باید از او نشانی را بپرسیم
فرد ژولیده و پریشانی که آنجا نشسته بود ، کسی نبود جز خود زن اثیری. سالها گذشته بود و ما بالاخره رسیده بودیم .
سال های دیگر هم گذشت و ما در رسیدن مانده بودیم
روزی گفتم : برادر یعنی اینجا پایان ماست؟ دیگر راهی برای رفتن نیست؟ موعود ما همین بود؟
گفت : تو معتاد ِ رفتن شده ای . چشم هایت را باز کن ما لیاقتش را داشتیم فقط ما! نمی بینی؟از تمام کسانی که در راه دیدیم حتا یک نفر هم پایش به اینجا باز نشده . خلقت ما همینجا نطفه بسته و آرامش همیشگی ما هم همینجاست ما هر روز داریم جوانتر میشویم. بس کن دیگر ، خستگی ِ تمام ِ آنسالها هنوز در تو مانده و باعث میشود به این خوشی مشکوک باشی . ما رسیده ایم بفهم! اعتماد کن!
گفتم : برادر اگر اینگونه که تو میگویی واقعا رسیده ایم و این کمال ما ست و اگر قادریم به برآوردن و ساختن ِ هرچه که در ذهنمان میگذرد ، پس فکر نمی کنی وقتش رسیده برگردیم و برادر دیگرمان را هم به اینجا بیاوریم تا شریک نیک بختی ما باشد؟
گفت: من واقعا نمی دانم در دل تو چه میگذرد اما من به هیچ قیمت این سعادت و آرامش را لحظه ای هم با فکر به گذشته مخدوش نمی کنم
گفتم : پس تو با من نمی آیی؟
_ خود دانی
……..و من قصد کردم که باز برگردم به همان محله ی پرت و دور افتاده و تو سری خورده. در راه بازگشتم بسیاری را دیدم ژولیده و در هم شکسته که به من میگفتند : بسیارانی نشانی ِ ترا می پرسیده اند.
با شب فرود آمدم و پی جوی برادرم به هر پسکوچه ای سرک کشیدم . همه چیز تغییر کرده بود . دم ِ سحر عاقبت یافتمش . نه ژولیده و در هم شکسته و نه آشنا و مانوس، برادرم را دیدم خمیده و بی حرکت کنار همان دیوار قدیمی که ما از کنارش پریده بودیم کز کرده بود . به سادگی نمی شد او را شناخت . از ساییدگی ِ شانه هایش دانستم سالها گذشته و کسان بسیار پا بر گرده اش گذاشته اند و به دنبال ما آمده اند .
سعی کردم بر ذهنم غلبه کنم ، دستهایش را بیابم و با او کلامی بگویم . او اما همینطور ثابت مانده بود و انگار حضور من کوچکترین تاثیری در حالات او نداشت .
دیری نگاهش کردم . او دیگر قالب انسانی نداشت ، مدتها بود که تبدیل شده بود به یک پله ….
خیام
این که جهان دو سویه نیست ، این که جهان در معنا نیست ، این که جهان پیش ِ تو نیست ، این که جهان بزرگ است و چند گانه است و چند گونه ، این که گزینه ها زیاد است و فرصت ِ تفکر به همه چیز نیست همه معانی ای ست که میتوان در ارتباط با اینها شعر خیام را پسا مدرن تلقی کرد. در مصرع اول تز به وجود می آید که خدا سخن می گوید ، در مصرع دوم به عنوان ِ انتی تز بلافاصله شیطان سخن می گوید ، مصرع سوم سنتز است و چهارم ، ابهام. این شیوه ی دیسکورس است که در شعر قدما صرفا در فرم ِ رباعی می توان مشاهده کرد( فرمی که مولانا در اواخر عمر با وحشت خواست آن را تجربه کند) در حالی که اساس ِ شعر فارسی ( رِتوریک) است یعنی مصرع اول به عنوان ِ هدیه ی خدا ( الهام) نوشته می شود و مصرع دوم را در خود می پذیرد و با هم پیوند دارند و ما در اینجا صرفا شاهد ِ سخنوری شاعرانه هستیم و به صورت ِ فرمی و درون مایه ای دیالوگی صورت نمی گیرد.
به اعتقاد ِ من یک بخش مهم ِ فرزانگی درک اهمیت ِ گزین گویه گی قصار گویی و موجز گرایی ست چیزی که نیچه در آن حیطه شگفتی آفرید وبواسطه ی آن خیام بود که از مرز های ممکن ِ واهمه های سنتی رهید.
غالبا از خیام با عناوینی چون اپیکوریست ، نیهیلست ، یک مروج آئین ِ خوش باشی و می خوارگی و شکاکی اخلاق گریز یاد میشود.
پر واضح است که خیام ناظر به مفاهیم ی اسطوره ای آفرینش و خلقت ِ انسان از خاک است که سمبل ِ عینی ِ( کوزه) را به مثابه ی انسانی میداند که در استحاله ی مدام اسیر ِ چرخه ی باز پیدایی ست و از همین رو ست که زمان در نزد ِ خیام مدوّر و رو به انحطاط است ( آنگونه که شوپنهاور نیز نفس ِ جهان را شّر و عقل ِ بشری را در حالت ِ فعلی تام میداند و نه تکاملی ، عقلی که اسیر ِ اراده ی هوسناک ِ طبیعت است و مدام فاجعه می آفریند.) و این در تقابل ِ پارادوکس گونه ای با نظر گاه های اسطوره ای ست که زمان را در یک نگرش ِ خطی و در عین حال ادواری دانسته که هر دوره ای حکمتی و صفتی تجلی میکند و نهایتا برای آن تکامل را لحاظ میکند و نیزاین چرخه ی باز پیدایی و حیات و ممات انسانی آنگونه که هدایت اشاره میکند نزد ِ خیام ناشی از ِ تناسخ ِ هندی نیز نیست.
اما اگر کوزه را ،سمبل ِ مشخص انسان بدانیم اشاره ی خیام به می و شراب وجهه نمادین ِ روح را خواهد یافت و روحی که مدّ نظر ِ خیام است با مفهومی که دموکریتوس بیان میدارد یکی نیست. از آنرو به دموکریتوس می پردازم که اپیکوریست ها با توسل به نظریه ی اتم ِ وی در صدد ِ مقابله با خرافه های مذهبی بر می آمدند. دموکریتوس قائل به وجود ِ روح یا نیروی متافیزیکی نبود بلکه اعتقاد داشت هرچه هست اتم است و فضا. و حرکت ِ اتمها( آنطور که امروز هم توسط ِ فیزیک کوآنتوم به اثبات رسیده) امری ( ایمپرووایز) و بداهه است ، اما هرچیزی از قوانین ِ گریز ناپذیری که ذاتی ِ خود ِ آن چیز است پیروی میکند. در مورد ِ روح ؛ دموکریتوس بر آن بود که روح انسان از اتم هایی گرد و صاف و خاص درست شده و موقع مرگ این اتمها پراکنده شده و به احتمال جزیی از تکوین ِ یک روح ِ تازه میشوند. در حقیقت دموکریتوس مرگ ِ مغز را پایان ِ ادراک میداند و قائل به یک روح ِ منفرد ِ ادراکمند نیست و در پس ِ صوری که در هستی مدام در حال ِ بقا و فنا هستند او تنها اتم را ثابت و باقی میدانست.
روحی که خیام در پس ِ این صور میبیند از جنس ِ اتم و ماده و انرژی نیست بلکه به نوعی از روح کلی جهان صحبت میکند که بعد تر در فلسفه ی هگل نیز از آن یاد میشود. این روح ِ کلی بی شباهت به همان اراده ی لجام گسیخته ی هستی ِ شوپنهاور نیست که هوش ِ انسانی جزئی از اوست و اساسا زمانی هوش می شود که علیه ِ اراده ی هستی می شورد و بُعد تراژیکش آنکه همواره نیز مغلوب و مقهور است.
متاثر از مادی گرایی ِ دموکریتوس ،اپیکوروس سعی میکرد يك منش صرفا مادی از لذات بدست دهد و در بیان ِ او گرچه از ارزش هایی چون دوستی و درک ِ هنر نیز یاد میشود اما اینها همه در راستای همان لذت جویی ست و نه ادراک ِ ابعاد ِ زیبا شناسیک خود بنیاد! تنها هراس ِ اپیکوروس ، مرگ بود که باید برای هرچه بیشتر شادخواری کردن بر آن چیره میشد اما برگذشتن از مرگ و رنج شباهتی به تفاسیر ِ بودا نداشت بلکه به گونه ای استمداد از فراموشی و کودکانه، پاک کردن ِ اصل ِ مساله بود چرا که اپیکوروس بادی در غبغب انداخته و بفرمود: مرگ به ما مربوط نیست چون مادامی که ما وجود داریم مرگ وجود ندارد، و وقتی مرگ آمد ، دیگر ما وجود نداریم.
اما همانگونه که اشاره رفت مولانا با دل _آگاهی بر وجود ادراک می یابد و خیام با مرگ _ آگاهی! اپیکوریست ها از اجتماع فرار میکنند تا بهشت ِ خود را بسازند اما خیام بر هرچه بهشت پوزخند میزند و در می یابد که مرگ و پوچی ( ناشی از بی اعتباری تمام ِ بنیان های ارزشی) موجد یک دلهره ی وجودی ست . این دلهره ی وجودی نسبتی با کامجویی ِاپیکوریسم ندارد و خیام به سان هیدگر در می یابد که : ( ما زندگی نمی کنیم بلکه هر لحظه میمیریم.)
این آگاهی بر مرگ بستریست برای مواجهه ی خیام با امر ِ وجود. مشهود است که خیام نسبت به دوران ِ شکوهمند امپراطوری ِ ایران دچار ِ نوستالژی ست اما همین ارزشمندی های کهن نیز فرو افتاده در زوال ِ مرگ برای وی شبیه اساطیر و ارواحی میشوند که بر کوزه ها و لاله ها سایه می افکنند و در پرتو این سایه هاست که خیام در می یابد هیچ بودی جز نابودی نیست . برای سهراب، هر بودی بودا میشود ،اما خیام که میداند نیروانا بلند ترین توقفگاه ِ ذهن است آن را نیز نابوده میبیند و در پی ِ چیزی عمیق تر است.... شدن !
وقتی هراکلیت دریافت که هیچ چیز نه هست و نه نیست بلکه دایم در حال ِ شدن است به گریه افتاد چراکه همه چیز در حال ِ تبدیل به چیزی ست که نیست و این جریانی ابدی ست.
خیام دریافت که وجود را نمی توان از عدم جدا انگاشت چون هردو منفی و خالی از محتوا هستند و هیچ یک صاحب ِ واقعیتی نیست و هرکدام مدام تبدیل به دیگری میشود و صورت ِ ثابتی ندارد لذا چیزی خارج از ( بودن _ شدن_نبودن) نیست و اگر چه،( شدن) ، سنتز ِ این دو متضاد می باشد و در مورد هر دو به کار میرود از واقعیت (اصالت ) بیشتری برخوردار نیست چرا که آن نیز ضد خود میشود و به صورتی متضاد و میان تهی از کار در می آید. لذا معتقدم امر ِ مرگ آگاهی ، خیام را در سپهر ِ فلسفی ویژه ای قرار می دهد .
شکاکیت نیز در شعر ِ خیام ، موضوعیت ندارد. خیام از ادات ِ پرسش زیاد استفاده میکند وهمین باعث شده این گمان در وجود آید که او خود در شک و پرسش گری ست در حالیکه پرسش های خیام آشکارا جواب ها را نیز میدهد و آن یقین ِ کامل ِ او از ادراک ِ اصالت ِ بیهودگی ست که این خود توفیر دارد با مفهوم ِ عام ِ نیهیلیزم.
درست است که بعد ها از فلسفه ی اپیکوریسم جز یک تلقی ِ عوامانه که در صدد ِبهره جویی از لذت های نفسانی و تمتعات ِ سخیف است چیزی باقی نماند اما شعار ِ معروف ِ اپیکوریست ها مبنی بر ( دم را دریاب) و شعر خیام : دریاب دمی که با طرب میگذرد ، شائبه ی نسبت ِ بین این دو تفکر را ایجاد کرده است چراکه دم و طرب ِ خیامی از جنس ِ حکمت ست واین حکمت؛ دیوار بلندی که اپیکوریسم توان ِ بالا رفتن از آن را ندارد. دم همان مفهوم ِ زمان است که نزد مولانا ؛ زمان ِ ازلی ست و زمان ِ پیوستگی و دیدار. نزد ِ خیام ؛ دم؛ هم اینک است هم گذشته و هم آینده و هر سه در یک آن مفهوم ِ دم را میدهند؛ و نزد ِ حافظ دم تنها به مفهوم ِ حال توجه دارد و حال لحظه ای ست که ذهن در حالت عادی قادر به درک ِ آن نیست چرا که ذهن مدام به گذشته یا آینده اشتغال دارد.
زندگی اساسا امری آزمایشی و حدسی ست و حتا خود ِ آگاهی امری متناقض است که بر تقاطع فعلیت و امکان بر نقطه تماس ِ آنچه هست و نیست قرار دارد لذا آگاهی واجد ِ تعارضی درونی و امری دوگانه میشود. خودآگاهی شکلی از تردید است چرا که در آگاهی ست که ما به خود ِ وجود شک میکنیم. ما تداوم ِ آگاهی را از یک لحظه به لحظه ی دیگر تجربه نمیکنیم بلکه تنها زمان ِ حال را درک میکنیم بدین ترتیب آگاهی کاملا غیر قطعی و متزلزل میشود و همزمان باید متوجه بود در لحظه ما این ازادی را داریم که هرچه را بخواهیم انتخاب کنیم در واقع درک ِ دم یعنی رسش به آزادی تام! وقتی وسعت ؛ عظمت و غیر عقلانی بودن ِ لحظه ی درونی را میفهمیم دچار دلهره میشویم از این منظر هر فرد نه به عنوان ِ یک هستی بلکه یک شدن ِ مداوم است که وجود دارد.

ضمن ِ ایماژ های بعضا سورئالیستي که خیام در رباعياتش ارایه میدهد طبیعتا مناظری هست که خواننده ی ناآگاه از آن خوشباشیزم و لذت جویی ( تا سر حد تقابل با متعارفات اجتماعی) را استنباط میکند(شاهد بازي و شراب خواري). خیام که برای جوهره ی ذاتا عصیانگر ِ خرد چیزی جز فاجعه و زوال را نیافته مخاطبش را حواله میکند به کنجی دنج با یار ِ دلخواه و بربط و خمرو نوازش و در این راستا چنان فضاهای شاعرانه و دل انگیز و طبیعت گرایانه ای ترسیم میکند که لحظه ای مدهوش میشوی و ناگاه ، ناغافل و دفعتا خیام خط زمخت و مهیب ِ مرگ را بر این منظر زیبا كه از قبل پرداخته فرو میکشد و در این تقابل ِ زیبایی و مرگ، احساس ِ اولیه جز همان دلهره نیست و ابطال ِ هرگونه تصور ِ مضحک ِ آسودگی!
از آنجا که در مورد خیام الحمدالله گمان ِ صوفیسم نمیرود و به برخی سمبل های شعری او نیزاشاره رفت بد نیست به مفهوم اشارات مربوط به اسباب ِ می خواری که در سنت شعری صوفیسم معانی بخصوصی دارد نیز اجمالا اشاره ای کنم: ساقی: فیض رسان را گویند. خمخانه: مهبط غلبات عشق که عالم قلب است را گویند. باده : عشقی را گویند که ضعیف شده باشد و برای نوسالکان مصداق دارد. قدح: وقت را گویند. جام: احوال را گویند. خُم: موقف را گویند . صراحی : مقام را گویند. جرعه : اسمای صفات را گویند و احوالی که بر سالک پوشیده است . مستی : فرو گرفتن ِ عشق است و آن سکر ِاول است. خرابات : مقام خرابی به معنای قطع تصرفات و تدابیر عقل را گویند. شاهد : تجلی را گویند . نسیم : یادآور عنایت است. مطرب : آگاه کننده است. ترانه : آئین محبت است. چهره : تجلیاتی ست از حق که بر کیفیات آن مطلع توان شد. رخ: تجلیات مخصوص را گویند.
لذا درک دل _ آگاهی در فلسفه ی مولانا و مرگ _ اگاهی در فلسفه ی خیام اهمیت ضروری دارد برای بررسی چگونگی مواجهه ی ایشان با امر ِ وجود و نیز در نظر داشته باشیم که مولانا اگر به مقام توحید ِ وجودی میرسد هم از آنروست که وی در می یابد ورای وجود خودش که حتا اگر معدوم هم شود وجود ثابتی هست که از اَبر ذهن ِ او فراتر مینشیند اما نزد خیام خدا همان ابر ذهن است و این مقام ِ ثنویت ِ فلسفی ست و نزد نیچه تنها ابر ذهن است که هست.
ارتداد به معنای کفر ورزیدن پس از قبول اسلام است( خدا ما را از آنچه که موجب از بین رفتن ادیان است برحذر دارد)
کافر شدن یا به مجرد ِ نیت کردن است و یا بعد از بیان سخنان ِ کفرآلود یا به واسطه ی عمل کفر آمیز
مثال :اول ، قصد کافر شدن است (نیت) دوم : انکار ِ آفریدگار یا پیامبران یا حلال دانستن چیزی که حرام است به واسطه ی گفتار
( ضابطه و ملاک ِ انکار ، چیزی ست که وجود ِ آن در دین ضروری ست ) سوم : انجام عمدی کاری که به قصد تمسخر ، صرع دین یا انکار آن است. ( مانند پرت کردن قرآن یا بخشی از آن در زباله دان از روی عمد و یا سجده کردن بر بت )
حکم مرتد ، کشته شدن است ( اگر ارتدادش فطری باشد. مرتد فطری کسی ست که پدر و مادر یا یکی شان مسلمان باشد)
محمد می گوید : کسی که دینش را تغییر داد باید کشته شود و توبه ی او پذیرفته نمی شود ، همسرش بر او حرام میشود و لازم هم نیست همسرش عده ی وفات نگاه دارد و اموالش پس از کسر ِ دیون بین وراث تقسیم میشود ، اگرچه زنده باشد (زیرا که در حکم مرده است)
برای تحقق ارتداد ، بلوغ و عقل و اختیار ، شرط است و به کودک ، مجنون و مکره (مجبور شده ) متعلق نمیشود، با این وجود کودک و دیوانه باید تادیب شوند و شخص مست نیز در حکم دیوانه است.( بنا بر این شخص با گفتن ِ الفاظ کفرآلود یا انجام اعمال کفرآمیز در حال مستی مرتد نمی گردد _ توضیح از مزدُشت : و دقیقا از همین روست که شعرای معارض ِ دین در ادوارمختلف بر مستی ِ خود و نیز بر تقدس جنون تاکید میکنند)
همچنین ارتداد ِ شخصی که در اثر اشتباه یا غفلت یا سهو و خواب بودن ، مرتد شده و فردی که شدت خشم ، قصد او را از بین برده است ، موثر نیست و ادعای تمام این موارد پذیرفته میشود.
(همچنین ارتدادی که از روی اکراه و اجبار باشد به شرط وجود قرینه ای مثل اسارت بر همین حکم است )
ارتداد بر دو قسم است. قسم اول مرتد فطری ( که پدر و مادر فرد یا یکی از آنها مسلمان باشد ) و قسم دوم ، کفر اصلی (ارتداد ملی ) ست .مرتد ملی کسی ست که پدر و مادرش مسلمان نباشد . او را توبه میدهند و اگر توبه کند حد از او برداشته میشود و گرنه کشته خواهد شد.
مدت ِ توبه دادن سه روز است و قول قویتر آن است که مدت توبه دادن مدتی ست که امید بازگشت او به اسلام برود.پس بعد از نومیدی از توبه کردن ِِ او کشته میشود. مرتد ملی ، مالکیتش بر اموالش از بین نمیرود ( به واسطه ی ارتداد ) مگر به واسطه ی مرگش و حرمت نکاح او از میان نمی رود مگر آنکه تا پس از زمان عُده بر کفر خود باقی بماند و عده ای که همسرش نگاه میدارد عده ی طلاق است.و هزینه ی افراد تحت تکفلش از اموالش برداشته میشود.
وارث مرتد ملی وفطری ، خویشاوندان ِ مسلمان ِ آنها هستند و نه بیت المال و اگر وارث ِ مسلمانی نداشته باشند ، امام وارث آن دو خواهد بود.
زن اما به واسطه ی ارتدادش کشته نمی شود ( هرچند مرتد فطری باشد ) بلکه حبس ابد میشود و هنگام اوقات نماز او را میزنند ( بنا به نظر حاکم که چه میزان او را بزنند) و در زندان به کار گرفته میشود در سخت ترین کارها ( اعمال شاقه) و بر او خشن ترین لباس ها را می پوشانند و بدترین غذاها را می خورانند تا این که توبه کند یا بمیرد .
مرتد ملی پس از چهار بار تکرار ارتدادش کشته خواهد شد و توبه ی او اقرار به چیزی ست که انکارش کرده است(تنها نماز خواندن کفایت نمی کند ).
اگر پس از مرتد شدن ، دیوانه شود ( در صورتی که مرتد ملی باشد) تا مادامی که دیوانه است کشته نمی شود لذا کشتن ِ مرتد ملی مشروط به امتناع وی از توبه است.(اما اگر مرتد فطری باشد چه مجنون باشد چه نباشد کشته میشود)
مرد مرتد نمی تواند دخترش را به عقد کسی درآورد ( بنا بر قولی کنیزش را نیز نمی تواند به عقد کسی درآورد) در واقع به طور کامل ولایتش بر اموالش را از دست میدهد.
.
سپاه توران به سرداري ِ سهراب به ايران حمله ور شده ، دژ مرزي را تسخير كرده و با شتاب به سوي قلب ايران رهسپار است . بزرگان ايران از هر چيز جز رستم دست شسته اند و او را براي نجات كشور فراخوانده اند.در چنين احوالي ، رستم 4 روز را به ميگساري مي گذراند . اين باده پيمايي نه نشان فراغت است و نه نشاته ي شادي ، بلكه پاسخي ست به اضطرابي بزرگ: رستم بر سر ِ بزرگترين دوراهي هاي زندگي خود است، او به هيچ رو ميگسار نيست اما در برابر اين مشكل جانكاه ميگسار ميشود و موفقيت و رسالت و قول خود را از ياد ميبرد.
ميتوان حدس زد در اين 4روز چه طوفاني در ذهن او برپاست. با رسيدن گيو و رستم به پايتخت ، چنانچه انتظار ميرود ، كاووس به ايشان پرخاش ميكند و به توس ، سپهسالار ايران ميگويد كه آن دو را بردار كند ! رستم در پاسخش به طعنه ميگويد اگر قدرتي داري تو سهراب را زنده بر دار كن. و اين ميرساند كه رستم هيچ گاه از انديشه ي سهراب بيرون نرفته است و برتافتن با او را نزديك به محال ميداند . هنگامي كه رستم كاووس را به قهر و غضب ترك مي كند به بزرگان ايران ميگويد
به ايران از ايدون كه سهراب ِ گُرد
بيايد نماند بزرگ و نه خُرد
پس سهراب براي رستم نا شناخته نيست : كسي ست كه در برابر نيرو و اراده ي او خرد و بزرك ايستادگي نمي توانند كرد. مقاومت تمام سرداران ايران در برابر او بيهوده است . تنها كاري كه ميتوانند بكنند اين است كه تا دير نشده جان خود را نجات دهند .
رستم در دل خود دلايل زيادي دارد كه هماورد ِ جوان ، فرزند اوست اما مي خواهد به روي خود نياورد : سهراب همه كار ميكند كه رستم را بشناسد : هژير را به بازپرسي ميكشد ، ضمن ِ كارزار به هماورد ميگويد كه تو رستمي؟؟؟ و پيشنهاد صلح ميكند ، اما در برابر ، رستم نه تنها هيچ كوششي براي شناختن هماورد نمي كند ، بلكه كوشش هاي او را هم عقيم ميگذارد . اينكه رستم است را صريحا منكر ميشود و صلح را رد ميكند . براي واكنش رستم هيچ استدلال قابل قبولي نيست.
رستم به طور نا شناس به اردوگاه سهراب ميرود و ناخوداگاه فاجعه را دامن ميزند . يعني كسي را كه بايد او را به سهراب بشناساند مي كُشد. اگر با آن عده از روانشناسان هم عقيده باشيم كه ميگويند در هر عمل ِ ناخوداگاهي ، هسته اي از خودآگاهي هست در اينجا بايد گفت كه رستم ( مي خواهد ) كه سهراب ناشناس بماند . در برابر پيشنهاد ِ صلح ِ سهراب ، رستم كلمه ي فريب را به كار ميبرد و اين كلمه تصادفي از ذهن او نمي گذرد . زيرا در تمام اين ماجرا رستم به فريب خود مشغول است و سرانجام در پايان ِ كُشتي ِ اول هم سهراب را فريب ميدهد و با آن صحنه ي خودكشي ميخواهد ديگران را نيز فريب دهد.
در سراسر مدت مقابله ، سهراب دلش بر سر ِ مهر مي آيد اما رستم هيچ كجا چنين واكنشي نشان نميدهد و چون اين طبيعي نمي نمايد بايد گفت كه رستم بر احساس خود سرپوش مي گذارد . چنانچه گفته شد هركس سهراب را ميبيند نخستين احساسش شباهت او با سام ، پدربزرگ رستم است و خود رستم بهتر از هر كس اين را ميداند .
چهار روز باده گساري در زابلستان جز كشمكش شديد دروني هيچ تاويل ديگري نمي توتند داشته باشد . رستم در همه ي جنگ هاي ديگر به حق به پيروزي خود ايمان دارد ، و در اينجا شكست ِ خود را به چشم ميبيند ( داستان وصيت كردنش را به ياد بياوريم) جالب است كه در همه ي جنگ هاي ديگر ، رستم هم محق است و هم نيرومند تر از حريف ؛ اما در اينجا نه محق است و نه نيرومندتر. تنها فريب و آن تصادف ميتوانند او را از مهلكه نجات دهند. چنين مي نمايد كه داستان رستم و سهراب ، پيچيده ترين و دشوارترين ِ داستان هاي شاهنامه است . علت آن است كه يكي از عميق ترين و ناشناخته ترين تراژديهاي بشري را در بر دارد : تراژدي ِ توانايي.

توانايي يا قدرت يعني امتياز فردي بر فرد ديگر و امتياز يعني تبعيض ، يعني نا برابري . توانايي بر دو گونه است : طبيعي و اجتماعي.
توانايي طبيعي نيز يا جسمي است يا فكري . توانايي جسمي آن است كه يكي با قدرت بدني بيشتري زاده ميشود و توانايي اش در برابر عوارض طبيعي بيشتر از ديگران است . توانايي فكري آن است كه كه كسي از همان كودكي داراي قدرت انديشه و استعداد بيشتري ست . نمونه ي بارز نابرابري جسمي آن ست كه كسي پهلوان زاده شود. پهلوان زادگي ستمي ست به همه ي ناپهلوانان. ستم ديگر طبيعت آن است كه كسي با قدرت فكري پورسينا يا افلاطون زاده ميشود . فرزانگان نيز چون پهلوانان به سبب امتياز خود از مردم جدايند.
از ديدگاهي ميتوان گفت كه توانايي در برابر طبيعت نعمت است و در برابر بشر ، فاجعه . براي مقابله با طبيعت بايد از نظر جسمي و فكري توانا بود. حال رستم داراي سه قدرت است : قدرت پهلواني و قدرت انديشه و خرد و قدرت ِ ديواني. رستم دو قدرت اول را از طبيعت دارد و در راه فرودستان به كار مي اندازد يعني ميكوشد از ارتفاعي كه مايه ي جدايي او از ديگران است فرود آيد . همه جا نيرو و انديشه ي او در خدمت به ايران است ، به نحوي كه ميتوان با اطمينان خاطر او را قهرمان ملي ناميد : رستم نه تنها پهلوان ِ پهلوانان كه بخرد و فرزانه و دادگر و جنگنده با ستم ها و بيدادهاست و اين همه كم نيست
اما از طرفي رستم به همه ي اين دلايل ، بزرگ و سرور و فرمانرواي نيمروز است و اين همان است كه بدان قدرت ديواني ميگوييم : اين توانايي چنانچه گفتيم طبيعي نيست ، اجتماعي و قراردادي ست.
سهراب طرحي دارد دگرگون كننده . به هم ريختن نظام توران و ايران كه كار كوچكي نيست . با به هم ريختن اين نظام همه چيز به هم ميريزد و رستم اين را بر نمي تابد . فراموش نكنيم كه رستم تنها در درون نظام خاصي قهرمان ملي است و ميخواهد اين نظام را نگه دارد. هنگامي كه افرسياب ، سياوش را بي گناه مي كشد يا اسفنديار ميخواهد بي سبب دست رستم را ببندد در واقع اين دو ميخواهند ارزش هاي همين نظام را مخدوش كنند . لاجرم بازوي رستم به كار مي افتد . اما سهراب طالب نظام نو و در نتيجه ارزشهاي نوين است.
سهراب نه تنها بر ضد نظام سياسي و اجتماعي كه بر ضد نظام خانوادگي نيز به پا خاسته است . رستم در مقابله با اين وضع يا بايد با پسر بجنگد يا از قدرت (قدرت برتري جويانه ي ) خود كنار بكشد.
راه اول راهي نامطمئن و ننگين است . نامطمئن است زيرا نه تنها پيروزي مسلم نيست بلكه نشانه هاي زيادي هست كه نيروي جوان ِ سهراب بر رستم ِ پير فزوني گيرد. ننگين است زيرا در افتادن با فرزند است و فرزند كشي آن هم فرزندي سيزده ساله؟
رستم راه دوم را هم بسته ميبيند زيرا هيچ كس به رضا و از راه مسالمت از قدرت خود نگذشته است و رستم نيز در اين زمينه بيش از ديگران نيست . و اين جان ِ كلام است : رستم پهلوان همه ي ميدان ها ، قهرمان همه ي نيكويي ها در اين قلمرو كسي ست مانند ديگران . رستم است و همين يك نقطه ضعف : رويين تنان افسانه ها نيز از يك نقطه زخم پذيرند و رستم درست از همين نقطه گزند مي يابد . در همه ي داستانهايي كه نام رستم در ميان است ، قهرمان واقعي اوست جز اين يكي : داستان رستم و سهراب را به هر گونه كه تفسير كنيم محال است كه رستم سرافراز از كار در آيد : دل ِ نازك از رستم آيد به خشم
در اين بن بستي كه پسر براي پدر آفريده راه سومي به نظر رستم ميرسد : انكار واقعيت از راه خودفريبي. رستم ميخواهد به خود بقبولاند كه اين نوجوان پسر او نيست . بيگانه ايست كه دعوي هايي دارد و بايد هرچه زودتر كارش را ساخت . زيرا اگر زمان بگذرد ، چه بسا كه حقيقت آفتابي شود و نيز مردم بيشتري بر او گرد آيند . پيروزي مسلم نيست اما جنگ يگانه راه است.
در تراژدي رستم و سهراب ، قهرمان اثر سهراب است : براي آرماني بزرگ به پا خاسته است ، آرمان او تنها ميهني نيست ، جهانشمول است . ميخواهد ميان ايران و توران باآييني نو صلح برقرار كند و آن دو جهان مجزا را يگانه گرداند . نكته ي مهم آنكه بر عكس همه ي قهرمان ها نمي خواهد همه ي قدرت را به تنهايي قبضه كند ، ميخواهد انسان والاي ديگري را هم در اين كار شريك گرداند . اين منش ِ ضد قدرت را در كسي كه رستم ِ افسانه ها را به آساني بر زمين ميكوبد دست كم نگيريم . سهراب با اين كار ، فاجعه ي قدرت را كه انحصار طلبي ست از پيش در هم شكسته است و آن فزون خواهي ِ اجتماعي را كه اهريمني ست و نابودكردني ، ريشه كن كرده است . سهراب ،خود ِ رستم است به اضافه ي خصلت والايي ديگر . در جنگي كه رستم بر او تحميل ميكند همه جا صلح طلب است. براي شناختن آن انسان بزرك ديگر هرچه ميتواند ميكند . فريب ميخورد اما فريب نمي دهد . شكست او مهم نيست ، حقانيت او مهم است . جنگ او با رستم ، جنگ نوآوري و محافظه كاريست و نكته اينكه سهراب ِ نوآور ، فرزند ِ آن محافظه كار است .
اين داستان ، رستم ، پهلوان ِ پهلوانان را در هم ميشكند تا با يك تير دو نشان زده باشد : هم قهرمان شكني كرده باشد و هم به ما بگويد كه رستم با آن مقام برين در مساله ي قدرت ، كسي ست مانند ديگر قدرتمندان و آيا اين اشاره به اين معني نيست كه شكستن ِ حصار ِ ديوان سالاري ، بزرگترين و مهمترين پيروزي هاي بشري ست؟
از عثمانی مرا پیشکش آوردند
پیچیده در مخمل معطر
تا برادران چالدران، سینه از سرب داغ بیانبارند
آنجا که باید محبت دیاران می بود و
رقص عاشقان ِ اساطیری
از عثمانی مرا بدین خاک آوردند
تا ملای کرمانی
حرم به خون شاهانه بشوید
و کُند ِ گردن آویزش را مردانه ببالد
از عثمانی مرا آوردند
تا نشانه رود مرا دلاور ِ دلوار
به قلب ِ هندو
و دود ِ کارخانه ها غلیظ تر شود
در بریتانیای کبیر!
از عثمانی مرا آوردند تا آشوب ِ تبریز
مشروطه را تا برادران ِ خشونت
به پوزه ی خونین برکشند
![]()
از عثمانی مرا آوردند
تا کُرد ِ بی وطن
در جوخه صاحب وطن شود
از عثمانی
مرا از عثمانی آوردند
تا چون جوهری رقیق بچکانند
در شقیقه ی شاعری...
آه با مادران ِ سرزمینم بگوی
تا دیده براه مدارند
مادران را بگوی
تا نفرین بر آسمان مبرند
که از جتسمانی مرا آورده اند
از عثمانی!
برای همه ی رفقای دیروز ِ دور
آنها که ماندند.... آنها که رفتند
اتاقک

با تو ام رفیق ِ سالیان ِ دور
با تو ام همسفر ِ شبانه های بی عبور
با تو ام همکوچه ، هم مدرسه ای
توئی که همپای خوب ِ پرسه ای
من یه بغضی تو گلومه ، بغضی که شبیه ِ درده
دردی که بیرون نمیره ، توی سینه م خونه کرده
روزای تلخ گذشته ، برای من ناتمومه
خاطرات اون اتاقک، جون گرفته ، پیش ِ رومه
حالا یه چند سالی میشه که از اون قصه گذشته
تو چی؟ یادته اتاقی که میگفتیم یه بهشته
پاتوق ِ نسل ِ رفاقت ، شرق ِ طهران ، یه اتاقک
صامتی ، پرویز و ممد ، ژاوی و چراغ و بابک
چشمامون اگر چه تر بود ، عشق مون از همه سر بود
جمع ِ ما مثل ِ همیشه ، پای ثابت ِ سفر بود
یکی از ما تو خودش ، یکی مون فکر ِ سفر
یکی مون بریده بود ، اون یکی میگفت بپر
چه شبایی که نشستیم از سفر گلایه کردیم
ما با ریشه ی بریده ، میوه دادیم ، سایه کردیم
اون اتاقک واسه ما ، یه چیزی بود شبیه ِ راز
پُر ِ نقاشی و خط ، پر ِ هق هق روی ساز
پُر ِ نور و عود و بودا ، مایاکوفسکی ، چه گوارا
سرپناهی واسه ی فرار از اون شهر ِ دروغ
یه کتابخونه پر از هایکو و خیام و فروغ
پر ِ شمس و مولوی ، یونگ و فروید
پر ِ نغمه های ناب ِ پینک فلوید

هفتاد و خورده ای شمع ِ سرخ ، که میسوزه یه ریز
هفتاد و خورده ای شاخه ، گل ِ رز مونده رو میز
چند تا دست نویس ِ خونی با یه انگشتر ِ زرد
بارون اون شب انگاری ، داشت منو زیر و رو میکرد
مهدی هم کنار ما بود، تو شبای بی کسی
پادگانو ول میکرد، بدون ِ مرخصی
مجیدی یادت میاد که نزدیکای هشت و نیم
گفتی از سفر میای تا با هم فیلم ببینیم
می نشستیم پای بحث ، هی سیگار پشت ِ سیگار
بعد میخوندیم با گیتار : آدمای بی بهار ، جاده های بی سوار

علی حسم میرسید با روزنامه ش ، زیر ِ بغل
با یه سینی ، چایی و ، عصرونه ها ، خامه عسل
عشقای علی همیشه عشقای نیمه تموم بود
رو به طهرون ، با یه سیگار ، غروبا رو پشت ِ بوم بود
آنی اون روزا ستاره بود تو جمع مون
شعر ماهو که میخوندیم یادته تو برگ ِ جون
وحیدی یادت میاد اون دیوار ِ حصیر کاری
مینشستی روبروم : شعر ِ تازه چی داری؟
یادته چند تا ترانه پا گرفت تو اون اتاق؟
یادته چند تا زمستون ، سرآوردیم بی چراغ
اون اتاقک حالا مرده ، آدماشم دیگه نیستن
بین شون فاصله افتاد ، دور شدن رفتن و رفتن
میدونم رفیق میدونم پر ِ تلخیه زمونه
پر ِ زخمیم همه ی ما ، ولی اینم نمیمونه
میدونم رفیق میدونم ، از گذشته ها بریدی
من یه بغضی تو گلومه ، کاش میدونستی میدیدی
با دوستی صحبت این بود که زمینه ی داستان های من یا شعر های من از کجا شکل میگیرد. به او گفتم از تخیل اندکی بهره مندم و با نگاه کردن به آدم ها چیزی را که لازم بدانم مینویسم بی آنکه نیاز به خیال پردازی جدی باشد. در این میان بحث ما به دلائل ظهور و اقبال اندیشه ی چپ در کشور های جهان سومی کشید و نیز دلائل انحطاطش. و من در این بین کاراکتر جدیدی را پیدا کردم که قهرمان داستان جدید من است. این کاراکتر رضا نام دارد و بدون حاشیه پردازی از دل سه نامه ی تاریخی بیرون آمده است. سه نامه از سه فرد متفاوت در زمان هایی متفاوت و از کشور هایی متفاوت. زمینه ی روانی هر سه نامه جدال پدران و پسران است.
در قسمت اول ، نامه ای شفقت آمیز از مولانا به فرزندش علاءالدین
میخوانید. رضا ی داستان من همان علاءالدین است که دارد از پدرش فاصله
میگیردو این فاصله به نحوی حسانی در نامه مندرج است.
در نامه ی دوم که مجتبی طالقانی به پدرش مینویسد دلایل جدایی و بریدن خود از مذهب پدرش را تشریح میکند. اینجا باز مجتبی همان رضای داستان من است که دنبال استقلال شخصیت خود و مبارزه ی طبقاتی در سطح اجتماع است.
نامه ی سوم از طرف بوخارین (ایدئولوگ روسی) به استالین است. بوخارین همان رضاست که از پدر بریده و پدر ایده آل خود (استالین) را جایگزین پدر سنتی اش کرده است. اما رضا _ بوخارین در این فرایند درونی بیرونی اقبالی نیافته و به دست پدری که خودش برگزیده است (استالین) قربانی میشود.
در این سه نامه هیچ چیزی را اضافه نکرده ام . همه چیز خود گویای داستان رضاست.
اما از آنجا که این سه نامه ممکن است برای خوانندگانم به نحوی مجزا مورد توجه باشد اضافاتی برای روشن شدن هر پاره بدان ها افزوده ام امید که مقبول افتد.
سه نامه ی مزبور را در ادامه ی مطلب مطالعه فرمایید.
رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم

شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!

بازاری ِ دهه ی سی ، در حجره، زار مانده
رهبر ِ اسطوره ای ، پشت غبار مانده
چریک ِ دهه چهل ، با تی شرت ِ آلنده
در کیوسک ِ تلفن ، سر ِ قرار مانده
نسل ِ دهه ی پنجاه ، همان شیطان رانده
خدا خِفت کرده اورا ، تا انتها فُقانده
شصتی کِش ِ دهه ی شصت ، در انفجار مانده
آژیر ِ قرمز و جنگ ، موج از سرش پرانده
دهه ی هفتاد هنوز ، در بغض یار مانده
دهه ی هشتاد سرد ، جان به لبم رسانده
امید ِ نسل ِ دیروز ، به آن سوار ، مانده
رویای نسل امروز ، سیستم ، ضبط ِ دو بانده

بگذار تا بمیرم ، اما فقط یه خُرده
بگذار تا بخندم ، با لب ِ چسب خورده
روز ِ وداع ِ یاران ، با چشم ِ بغض _ مرده
لب بر لبت گذارم ، با لب ِ چسب خورده
آن غمزه ها که مستم ، معصوم ِ دلسپرده
آن وعده ها که بستم ، با لب ِ چسب خورده
با کوه ِ روی گُرده ، نومیدی ِ فشرده
از تو چگونه خوانم؟ با لب ِ چسب خورده
با مشت های فریاد ، در کوچه های مرده
من داد میزنم داد ، با لب ِ چسب خورده
|
|